من و تو (یه بغض گریه نکرده)
سلاملیکم

هیچی گفتیم بیاییم یه دستی به سر و گوش وبلاگ دیرینه مون بکشیم و گرد و خاکی برباییم...

هرچی فکر میکنم نمیدونم تا کجا نوشتم و از کجا نبودم و ...فقط اینو میدونم که این روزا اتفاقات خاصی نیفتاده و سوژه ی جالب و خاصی هم در دست نیست.خدا رو شکر همه چی در امن و امانه...بعضی از دوستان گلم هم محبت کردن و پیگیری کردن و حالمو پرسیدن که واقعا خوشحالم میکنن مثه همیشه.

*********************************

آقا ما چند روز پیش یه خبطی کردیم همینجور تن و بدنمون باید بلرزه عین رقص شاخ های بید مجنون در باد....قبلش بگم اگر جایی عکسای من لو رفت احیانا توی سایتهای بوووووق لعنت الله علیه و با ظاهری فتوشاپ! شده بدونین که اون من نیستم و از عکسام سوء استفاده شده.جریان از این قراره که ما بردیم این هدست رو دادیم فیشش رو درست کنن به یه پسره جعلق گردن دراز.....که کاش قلم پام میشکست....گفتم خب اینم کاسبه و اینا رو تعمیر میکنه و معتمد مردم و مشتری هست دیگه.فیش هدست رو درست کرد آوردم دیدم توی لپ تاپ نمیره.رفتم بهش گفتم گفت سیستم رو بیار ببینم چرا نمیره توش این استاندارده! (به عبارتی اطلاعاتش رو زیر و رو کنم) منم با کمال خرسندی و خونسردی و در اوج روشنفکری لپ تاپمو بردم عدل گذاشتم روی میز خاک بر سرش!قرار شد فیش شارژر لپ تاپ رو هم برام درست کنه.اتصالی میکرد..همون موقع هم یکی از دوستای پسره اومد رفت پشت پیشخونش و من بازم فکر بدی نکردم و ...قرار شد تا شب سیستم رو بهم بده و شماره موبایلمو هم گرفت و من بازم در کمال جود و سخاوت شماره رو تقدیم کردم !و سعی کردم روشنفکر باقی بمونم!

اومدم و هرچی صبر کردم باهام تماس نگرفت منم گفتم اشکال نداره فردا میرم سیستم رو بیارم حتما وقت نکرده.ظهر روز بعد رفتم دیدم سیستم بخت برگشته ی نازنینم روی پیشخونش هست گفتم آماده شده؟؟گفت نه...بذارید کامل جمع و جورش!! کنم عصر بیایید ببرید.وقت نکردم و ...

انگار قرار بوده دل و روده شو بیاره بیرون که میگه جمع و جورش کنم!!!بازم سعی کردم خوش بین باشم و با خودم گفتم به این جوون مظلوم و خجالتی اصلااا نمیاد که بخواد سیستم منو حتی روشن بکنه.چون واقعا هم نیازی به روشن کردنش نبود!مشکل فقط سخت افزاری بود.

خلاصه غروب شد و رفتم سیستم رو گرفتم و خوشحال و خندون رفتم خونه ی مامانم.و عجله داشتم و خواستم چک بکنم ببینم چیکارش کرده و سریع هم رفتم سراغ فیسبوکم که دیده بعلههههه...جناب یا جنابان تشریف بردن اندر فیسبوک بنده و هرچی دلشون خواسته لایک کردن !!! و خودشون رو هم ادد کردن و اکسپت هم تازه نمودن!!!!یعنی هوش و ذکاوتشون در حد بنزززز مش ماشالا.

یعنی تا حدود نیم ساعت من هنگ بودم.هی بالا کردم هی پایین اومدم سبک سنگین کردم سعی کردم صبوری به خرج بدم و زود قضاوت نکنم.گفتم حتما اشتباهی شده و خدا اینا رو از آسمون انداخته توی اددلیست من!! شازده که اومد بهش گفتم و به جای اینکه ذره ای غیرت به خرج بده افکار فوق منورش رو واسه من ریخت روی دایره و ...بعدشم گفت خودت مقصری که سیستم رو دادی دست کسی که نمیشناسی!!خودتم جورش رو بکش.آخه از فیسبوکم که میگذشتم ،کلی توی سیستمم عکس خونوادگی و شخصی داشتم!!!خب کسی که چنین جلافتی به خرج بده و بره توی پیج فیسبوک من و هرکار بخواد بکنه مطمئنا بقیه ی جاهای استراتژی رو هم انگول کرده دیگه!!!خلاصه کنم که اون گذشت و روز بعد حضوری رفتم جلوی مغازشو دیدم نیست.زنگ زدم گفتم باهاتون کار دارم چلغوز گفت یه روزه رفتم سفر و فردا میام. گفتم منم فردا میام به خدمتتون!همون روز متوجه شدم یکی از آقایون دانشگاه اونجا مغازه داره و رفتم بهش گفتم این چطوریه و اینا و بعدش که قضیه رو متوجه شد گفت بذار بیام حالشو بیگیرم و گفتم شما اینجا با هم کاسب هستین .همسایه هستین و همکار درست نیست نمیخوام روی شما رو به هم باز کنم خودم حلش میکنم.همچی حلش کنم که در تمام جهان هستی حل بشه و دیگه ذره ای ازش یافت نشه!! روز بعد رفتم سروقتش و بهش گفتم شما توی سیستم من رفتین؟یهو رنگش عین میت شد و گفت...بَ بَ بله...ماجرای فیس رو که گفتم برق از سه فازش پرید و گفت راستش سیستم شما رو روشن کردم!!! و دوستم اینجا بود و اون توی سیستم شما چرخیده!!! و لابد اون من و خودش رو ادد کرده!!! من که نمیام خودمو خراب کنم و من اینجا کاسبم و خلاصهههههه کنم که منم با متانت و آرامش اما جدی بهش گفتم اگر دونه ای از عکسای من رو ایشون برداشته باشه چی گفت نه چیزی همراش نبوده که عکسا رو بریزه روش و من باهاش صحبت میکنم و ببخشید و ...منم کلی واسش خط و نشون  باکلاسانه کشیدم و گوشزد کردم که یکی از اقوام همسرم قبلا رئیس اماکن بوده و ممکنه باهاش در میون بذارم و اومدم بیرون.یکساعت بعد پسره بهم زنگ زد که با دوستم صحبت کردم و مطمئن باشید و این فقط یک شیطنت و کنجکاوی از طرف ایشون بوده و ببخشید و همین زرت و پرتا...یعنی به ولای علی اگر مولکولی بخار  از این مرد زندگانی ما در اومد شما بهم تف بندازین...

اوه مثلا میخواستم خلاصه کنم چی شدددد!!!

********************

بعدتر نوشت:۹ آبان ۱۳۹۲

 آریانا برادرزاده ام که یه ماهی میشه از تولد یکسالگیش میگذره یه چیزاییش به من رفته که ...از شباهت چشم و حالت مو که بگذریم میرسیم به امور عجیب و غریب .یکیش اینه که  مثه من برای خوردن تیکه های کاهو و رشته های ماکارونی مشکل داره و وقتی میخوره توی حلقش گیر میکنه....منم برای خوردن ماکارونی و سبزی خوردن و کاهو و پره های نارنگی و پرتقال واقعا مشکل دارم . یعنی این بچه هم عین من  وقتی اینا رو میخواد بخوره زهرمارش میشه و از خوردنش صرف نظر میکنه و عطاش رو به لقاش می بخشه و وقتی هم بخوره و گیر کنه خودش یا عق میزنه میارتش بیرون یا انگشت میندازه تو حلقش خودشو نجات میده!.فکر کنم یه مشکل ژنتیکی موروثی توی حلقوممون وجود داره!که تا حالا فقط توی من و آریانا ظهور کرده..خداوند عنایت کنـــاد.انشالله که بختش هم به من بره و بلند اختر باشه

 

***************

مدتهاست که یک روش من درآوردی از خودم ساختم برای کاهش وزن و یا حداقل افزایش نیافتن وزن! تا یه چیزی میخورم  ده دقیقه بعدش بلند میشم و هدست رو روی گوشم میذارم و دِ برخصصص.یعنی برای هر خوردنی حدود یک ربع الی نیم ساعت بسته به کالری اون خوراکی حرکات موزون و گاها روان پریشانه از خودم در میارم و تا دو ساعت بعد خودمو ملزم به این میکنم که چیزی نخورم.تا حالا چند بار هم شده که در حین رقصیدن چون هدست توی گوشم هست و چیزی رو نمیشنوم متوجه شازده که وارد خونه شده نشدم و به محض دیدنش چنان جیغی کشیدم که دوتایی پاپیون های زیبایی زدیم...

***********

امروز توی فیلم ازدواج به سبک ایرانی یه تیکه دیدم مردم از خنده(برای عروس میخوندن: گلاب گلاب کاشونه عروسی شیرین جونه)...یاد خودمون افتادم.
یادمه بچه بودیم من و خواهرم از یک هفته قبل عروسیه پسرخالم ،زارت زارت اینو واسه خودمون میخوندیم و از ته دل هم دست میزدیم! قشنگ الان تصور کنین ما رو!!: گلاب گلابه کاشونه عروسیه مهدی جونه!
یه همچین بچه های جواد اخلاقی بودیم ما! بعد یادمه توی عروسی دیگه خرخره مون سولاخ شده بود!

*********

راستی امروز میخوام خواهرزاده ی نورچشمی رو ببرم تیارت! یه نمایش موزیکال بچگونه هست که فکر میکنم خیلی بهش فاز بده.چون در مورد حیوانات یک جنگل هست و مهربدجونم هم که عاشققق شیر و پلنگ و ...چندوقته بهش قول دادم ببرمش.فقط خدا توفیق بده  توی این حیوانات، جناب شیر حتمااا تشریف داشته باشن و حتما هم کمی تا قسمتی وحشی! باشه وگرنه مهربد منو به نمایندگی اعظم! حواله میده .همچنین امیدوارم اونجا هی نگه دست به آب ! دارم و مجبور نشم جلوی اون همه آدم پاشم رژه برم و بیام...

******

راستی حتما کارتون گربه سگ رو یادتونه..یه موجود بود که سرش سگ بود تهش گربه یا برعکس.یادتونه؟الان من همون موجود دوگانه هستم منتها یه ورم عمه هست یه ورم خاله!!هی این میکشه هی اون.

***

امروز داشتم یه بعد از شخصیتم رو برای کسی توضیح میدادم که: من از انواع و اقسام حشرات و جانوران خوشم میاد و عاشقشون هستم مثه مارمولک و ملخ و سوکس و اینا...و از تمامی پرندگان عالم اعم از غاز و خروس و جوجهههه و کبوتر و...به شدت میترسم و فوبیای پرندگان دارم.بعد طرف خیلی خوشگل به من گفت: تو آنتی سوشال هستی!!
من:

پرندگان عالم:

آنتی سوشال:

 


 

 

 

شنبه بیست و هفتم مهر 1392 | 6:36 بعد از ظهر | تمنا |


نامه ای سر گشاده به ریاست محترم جمهور
 
 
سپاس و ثنای بی حد بر آستان صفات بی همتای احدیت که در کمال رافت و در نهایت عطوفت رخصت سخن گفتن بر بندگان خود عطا فرموده است
سلامی به بوی خوش یاس محضررئیس محترم دولت تدبیروامید جناب آقای دکترروحانی
این روزها روزهای نسبتا شادی برای مردم است چرا که خواسته خود را درتغییرریاست جمهوری دیدند و اکنون آماده اند تا شاهد تغییرات امیدوارانه دولت جدید باشند اما آقای رییس جمهور این روزها برای من (علیرضافروزنده) ،دخترم صبافروزنده و مادرش شاد نیست . 6 سال است که شاد نیست .6 سال است که ما حرف می زنیم و دلیل وشاهد می آوریم اما هیچ کس صدایمان را نمی شنود و در نهایت به دروغ پردازی متهم می شویم .
روزهایی بود که صبای من تازه زبان باز کرده بود ،آنوقت تنها 6 سال داشت.حتما دختر داشته اید. آن روزها روزهای شادی بود. گفتن و خندیدن های ما از حقیقت خوشبختی خانواده سه نفری ما بود.اما زمانه با ما یار نبود. صبا بیمار شد .در تاریخ ۶ /۱۱ /۱۳۸۶ ما متوجه شدیم که صبا تومور مغزی دارد. این شد که ما دست به دعا شدیم و پزشک دست به کار .
اولین عمل دخترم برای کار گذاری شانت مغزی بر روی او انجام شد. پس از آن نیز برای برداشتن توموری که روی مخچه بود در  تاریخ 13/11/1386 تحت عمل جراحی قرار گرفت اما شانس با صبا یار نبود، شانت بد کار میکرد ناگزیر رنج دو عمل جراحی دیگر برای رفع مشکل شانت را نیز بر شانه های دخترانه کوچکش متحمل شد.
33 جلسه رادیوتراپی و۲جلسه شیمی درمانی انجام شد. در این مرحله پزشکان از روند درمان و نتایج پاک بودن نمونه مغز استخوان و جلوگیری از رشد باقیمانده تومور به وسیله رادیو تراپی راضی بودند ما هم راضی بودیم .انگار زندگی داشت دوباره لبخند می زد.اما ... باز هم روزگار ،صبا را با رنج و درد هم آغوش کرد.خرداد سال ۱۳۸۷ به علت مشکل شانت او را به بیمارستان بردیم اما در تعطیلات ۱۴و۱۵خرداد پزشک متخصص مربوطه در بیمارستان نبود این شد کار فرزندمان به دست رزیدنتهای نروسرجری افتاد.دخترم درد می کشید اما آنها  دلیل مشکل را چیز دیگری میدانستند.(پزشک صبا واستاد مربوطه نیز در این روزها درخارج از کشور بود )سرانجام رزیدنتها تشخیص دادند که مشکل از شانت است در نتیجه صبا را حدودا ۷بار دیگر روانه اتاق عمل کردند اما  باز هم جراحیها جواب نداد .در ادامه هم این عملهای پی در پی منجر شد تا فرزند ما به مننژیت وعوارض دیگر مبتلا شود .اوایل تیر سال 1387 بود که که پزشک صبا از سفر برگشت و اعلام کرد برای فرزندمان شانت vaوریدی تهیه نمائیم.پس از تهیه شانت vaوریدی عمل صبا سریعا توسط  وی انجام شد .نتیجه خوب بود و مشکل برطرف شد.دوباره روزگار ما سه نفر شیرین شد و دخترمان داشت به حالت عادی برمی گشت .با این حال چون صبا در حین یکی از عملها آسپیره شده بود وی را تراکستومی نمودند وبه آی سی یو انتقال دادند .تمام رفلکسهای صبا در این روزها کاملا رضایت بخش بود اما...
متاسفانه در صبح  20/4/1387 بنا به دلایلی که تاکنون مجهول مانده صبا دچار ایست قلبی شد .(درآن زمان ما خود شاهد کلیه حوادث بودیم) در ادامه باز هم بی توجهی غیر موجه عوامل آی سی یو گریبانگیر صبای ما شد! لطمات بی شماری به فرزندمان وارد شد واو کاملا ایست قلبی داشته با این حال تیم پزشکی بدون توجه به زمان از دست رفته(با توجه به آتروفی شدید مغزی مشهود در اسکن مغزی بعد از تیر ماه1387) به او ۵بار شوک قلبی میدهند که قلب صبا دوباره شروع به کار مینماید ولی به کما میرود .
بعد از انجام۱۸ بار عمل از ابتدای بیماری تا آن روز شوم وآن اتفاق از وی قطع امید کردند اما ما پدر و مادر هستیم نمی توانیم صبایی که نفس می کشد و حق زندگی دارد را به حال خود رها کنیم . در نتیجه او را به منزل آورد ه ایم و مشغول نگهداری از او هستیم .حالا صبا درحالت زندگی نباتی میباشد وتوانسته ایم تا کنون با فروش وسائل منزل.کمک برخی از هموطنان و ...... از تاریخ 30/4/1387تابه حال مخارج او را تامین نمائیم و حتی برای ادامه درمان صبا در سال 1389 یکی از کلیه های خود را فروختم با این حال به دروغ پردازی متهم شدم .
جناب رییس جمهور ما به عنوان اولیای صبا فروزنده برای روشن شدن حقیقت مشکلاتی که بر او رفته و باعث این صدمات جسمی فراوان به او شده خود را مسئول می دانیم به همین دلیل شکایتی تنظیم و به دادگستری ارائه کردیم اما تاکنون  پاسخ درست وقانع کننده ای به ما داده نشده است این در حالی است که مدارک ما مستند است و حتی جابجائی تراکستومی و عدم توجه فردمسئول به این مهم در مقابل چشمان همسرم بوده .حالا در این روزهای سخت گرانی و کمیابی دارو ما مانده ایم با صبایی که هر روز صبح چشم باز می کند ، نگاه می کند و حتی می خندند ...در کنار هزینه هایی که خودتان بهتر از ما آگاه هستید که کمر می شکند.
جناب آقای روحانی ! فرزند من فدای بی مسئولیتی شد.باور کنید خسته ایم .باور کنید دلمان شکسته و این قلم عاجز است از گفتن حرف هایی که دراین چند سال بغضی شده بر گلوی صبا ، من و مادرش.باور کنید دیگر این شانه ها تاب ندارد.باور کنید از نظر روحی و مالی عاجز مانده ایم .
جناب آقای رئیس جمهورشانت فرزندم از سرش نزدیک به 10 ماه است که بیرون آمده ولی کسی برای درمانش اقدام نمیکند حتی با وجودی که به پزشک  مربوطه مراجعه نمودیم در جواب به ما گفته شد که دست به این کودک نمیزنم وبرای درمان به همان بیمارستان و رزیدنتها مراجعه نمائید......... آری این است جواب ما در قبال پیگیریمان
 آقای رییس جمهور صبای ما قد کشیده اما این قد کشیدن ها تنها برای ما نوید این است که باید یک کالسکه تازه برای اوتهیه کنیم تا بتوانیم او را جا به جا کنیم .صبای ما قد کشیده اما ما نمی توانیم راه رفتن او را ببینیم و غرق در شادی شویم و تنها عکس العمل ما به قد کشیدن های صبا اشک است ، بی رنگ و داغ .
با این حال چشم امیدمان به دولت امید است باور کنید شعار نمی دهیم . این حرف ها را به پای جنجال خبری نگذارید قصد جنجال هم نداریم حتی برای تحقیر کردن و زیر سئوال بردن هیچ شخص وبخشی هم نیست٬ فقط ما درمان فرزندمان را میخواهیم.....صبا تاکنون26بار جهت مسائل مختلف عمل شده است
این نامه برای ما یک امید است یک امید تازه تا شاید یک بار دیگر پرونده صبا فروزنده بررسی شود تا شاید به ما کمک شود تا شاید قلب مان آرام گیرد.
امیدوارم در دولت یازدهم هیچ  پدری برای تامین هزینه درمان فرزندش نخواهد کلیه بفروشد .
امیدواریم در دولت امید نهادهایی که قرار است مسائل و خطاهای پزشکی را بررسی کنند پرونده ها را بدون چشم پوشی بررسی کنند تا حق هیچ کس پایمال نشودوپروندها بدون توجه به نکات آن به بایگانی سپرده نشود وخواسته های قضائی مورد توجه قرار گیرد.................
در دولت پیشین نه تنها به روند درمان صبا کمک نشد بلکه من و مادر صبا متهم به دروغ پردازی و پرونده سازی شدیم .تا کنون هم اگراز صبا حمایتی در نگهداری شدازجانب برخی هموطنان بوده...............
اکنون امید داریم که در دولت یازدهم دیگر اینگونه نشود.ما امید داریم ...
امید به اینکه حداقل کسی به دور از هرگونه تعصب وجناح بازی بیاید صادقانه به حرفهایمان گوش دهد.مدارک و اسکنهای قبل وبعد از این اتفاق راببیند وبعد قضاوت کند........................
و در آخر ایمان داریم به اینکه صبا فردا در جایی باریک ‌تر از مو. بار دیگر در مقابل کسانی قرار می‌گیرد که هوشیاریشان می‌توانست زندگی او و ما را از نابودی برهاند، اشتباهی که اگرچه به عمد نبود، اما عوامل زمینه‌ساز آن .همه عوامل تعمدی بودند……………………………… 

باتشکر فروزنده

تماس  09178879199
تمام اسناد و مدارك موجود بوده و نام‌ گروه پزشكي و پرستاري، بخش و زمان انجام جراحي‌هاي مختلف در صورت نیازجهت ارائه محفوظ میباشد
در پایان هم نمونه برخی اخبار و گزارشاتی که از روند بیماری و درمان صبا در برخی از جراید منتشر شده خدمتتان فرستاده ایم.
www.sabayepedar.net
  http://fars.isna.ir/mainnews.php?ID=News-19904
http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1376448
http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1377154






یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 1:14 بعد از ظهر | تمنا |

محمـــــــــــــد طاهـــــــــــــــا پیــــــــــــــــدا شد!

خدایـــــــا شکــــــــــرت بی نهایـــــــــــت

شنبه بیست و ششم مرداد 1392 | 11:11 بعد از ظهر | تمنا |

اول یه نگاه به این وبلاگ بندازید.شاید ...!! محمدطاهای گمشده

                                                 ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

آقا دو سه سال پیش توی سونوگرافیم نشون که شن کلیه دارم! هنوز به سنگ تبدیل نشده بود یعنی...بعدش رفع شد.حالا میترسم باز شن به وجود اومده باشه و اگر روزه بستونم تبدیل به سنگ  و کم کم کلوخ کلیه بشه! نمیشه؟؟بگیرم یا نگیرم ؟؟حکما من با این جثه ی ضعیف و نحیفم روزه بهم حرامه!اصن راه میرم، قِزقِز میکنم ...خب پس نمیگیرم.

****************************************

مدتی پیش یه سری آزمایش ،دکترم که تهرانه برام نوشت لاکردارها سالم بودن خدا رو شکر..بعد چون من خیلی جون عزیز هستم و در راه سلامتی خودم حاضرم جونمو از دست بدم چندسالی میشه که قند و شکر و نمک و روغن و چربی خیلییی کم میخورم.فکرکنین با یه لیوان چایی که در کل روز میخورم نصف قند حب میکنمشکر سالی یه بار ..غذاهام همیشه مایل به خشکیو سعی میکنم تا جاییکه مزه ی غذا از دست نرفته حداقل میزان نمک رو استفاده کنم.بعد نتایج آزمایش باحال بود.دوباره کم کاری تیروئید برگشته، میزان قند،حداقل نرمال.....میزان چربی و تری گلیسیرید حداقل نرمال!

بعد هرکدوم از اینا ابعاد مختلفی دارن که توسط  یه پزشک حاذق (خودم) بررسی میشه.علت کم کاری تیروئید مصرف کمه نمک! علت چاقی ،کم کاری تیروئیدیعنی دهنم سرویس .حالا دکتر بهم دارو داد واسه تیروئید (قبلا هم میخوردم ولی نرمال شده بود دکتر همینجا قطعش کرده بود که خدا قطعش کنه...)کمبود آهن هم که اوففففف نگو.زیر خط فقر!.....آقای خنگول خان توی آزمایش قبلیم دیدن کمبود اهن شدید دارم توی آزمایشات جدید اینو ننوشتن که دوباره چک بشه.ای خدا...چرا هرچی دکتر و پلوفوسوره!! به من که میرسن ریپ!! میزنن.....اصن یه جا دیگه سیر میکنن.....واسه همه ننه هستن واسه ما زن بابا!

دیگه خلاصه غیر از قرص آهن و تیروئید یه دوسه تا قرص ویتامین و تقویتی دادن که هرکدوم اندازه کپسول گاز مایعه! منم که همیشه توهم خفه شدن دارم!موقع قرص خوردن!بعد فکر کنین من با این همه قرصی که در روز میندازم بالا میتونم روزه بگیرم؟نه خب انصاف بدین

***************************

 این مادر گل گلاب و نازنین ما همههه جور فداکاری و محبتی به ما در حد وفور! و بیش از اندازه میکنه جز یکی! بهش میگم مادره من ،من میرم دماغمو عمل میکنم یکی دو روز بیا پیشم! میگه نـــــــــــععععع!!

از وقتی اوضاع دخترخاله مو  و سر صورتشو توی روزای اول عمل دیده خیلی میترسه ! نمیذاره استعداد خفته ی زیبایی دخترش به منسه ی ظهور برسه!جدا از اون ،از عوارض بعد عمل میترسه.آخه موقع عمل کیسه صفرام خیلی تهوع داشتم اونقدر که از صبح تا آخرررشب دل و روده و همه جام! کلهم اجمعین اومد تو حلقم و پرید بیرون .به داروی بیهوشی حساسیت داشتم.اصن کلا من دست به تهوعم خیلی خوبه.بعد ننم ببخشید مامانم میگه اگر بینی تو عمل بکنی و بعدش تهوع داشته باشی چییییییییی.بنده خدا میترسه همون یه ذره دماغی هم که دکتر برام باقی گذاشته هم کنده بشه بپره بیرون.دخترش بدون دماغ بمونه!

هیچی دیگه فعلا باید بپزمش مامانه رو!

بعد خیلی جالبه که به من میگه رژیم نگیـــــــــــــر..تو کجا چاقی؟؟؟ چرا هی میگی من چاقم من خرس گریزلی ام من شکم دارم من پهلو دارم.من نمیدونم این مادر من چاقی رو توی چی می بینه.انتظار داره من اندازه ی فک بشم اینقدر که نتونم راه برم و بندازنم توی فرغون جا به جام کنن تا اون موقع بگم چاقم کمی!!طفلی مامانم واقعا منو در چهره ی سفید برفی و سیندرلا و با اندام جنیفر و باربی می بینه!!

بعد شازده هم از اون طرف من خودم کلی غصه میخورم هی میگه شکمت بدجوره.چرا چاقی.چرا عین چتر پهن میشی روی غذا...یکم هیکلتو درست کن! بعد خودش شکمش از خودش جلوتر میزنه.میدوئه میره اصن!

یکمی کم کنم غذامو اصن انگاری دارم پر میکشم به ملکوت اعلاء.قندم افت میکنه شدیددد.بعد میرم توی خلسه و همش حوریهای بهشتی میان جلوم با اون دامناشون میرخصن! برای بدرقه ام!

*********************

بیشتر شبها طبق معمول هرسال فصل گرما که میزنیم بیرون با خانواده،ماه رمضون هم این برنامه پابرجاست.میریم یه جای خوش آب و هوا و خنک.......بعد افطار میریم تااااا بوق سگ.بعد من و خواهر عزیز هر دفه یکی رو اونجا سوژه میکنیم!بس که مردم کارای عجیب غریب و باحال میکنن.

****************

این سریالهای ماه رمضون چقدررر خز و تخیلی ان واقعا! مخصوصا سریال کانال سه....دختره اهل بخیه هست لاکردار  بعد ابروهاشو توی سریال قهوه ای روشن کردن! آخه دهنتون سرویس کدوم دختر دبیرستانی ابروهاشو رنگ میکنه! تازه زیر ابرو هم داره موهاشم مشکیه...پس این ابروی روشن الان این وسط چی میگه؟؟بعد اگر میخواین بگین معتاده خب کدوم معتادی ابروهاش اینقدر روشن میشه؟؟؟؟نه خب بگین......!!

بعد بابای خرس قطبیش میخواد دخترشو ببره آزمایشگاه میگه آزمایشگاهو میخرررررررم میخواد بره  توی اتاق دختره توی هتل میگه هتلو میخررررررم!! صداشو روی زن و بچه و خدمتکار و دوست و مدیر و پرستار و همه بلند میکنه و توهین میکنه!! یعنی اگر من جای یکی از اونا بودم...چنان با مشت میرفتم توی حلقومش که مشتم اون تو گیر کنه در نیاد آتیش نشانی آخرش بیاد درش بیاره! اصلا نمیذاشتم کار به اونجا بکشه و صداشو توی نطفه خفه میکردم!اعصـــــــــــــــــــاب نـــــــــــــــــدارم.بگو خب...اصلا کلا خیلی تخیلی بازی میکنه.فکر میکنه فردین زمان و یل دورانه

از ایناش گذشته،دیالوگ ها تماما افتضاااااااااااااح، بسیار ابتدائی، خام و ...نوشته شده.از نظر منه عادی و عامی اینطوری میاد نظر اهل فن رو نمیدونم!!

****************

یه روز مامانم با آریانا برادرزادم بازی میکرد.بهش یه بار گفت: تیکه تیکه ! و انگشت اشاره شو همزمان حرکت میداد (یعنی تیکه تیکت میکنم)آقا این دختر از اون روز چپ میره راست میاد ما رو می بینه برامون خط و نشون میکشه! و میگه: تیته تیته!انگشت اشاره شو هم قشنگ بالا میاره و عقب جلو میکنه!

به نظر شما مامانش بهش گفته هر دم اینو به عمه ها و خانواده پدرش حواله بده؟؟وروج خانوم هروقت هم روی حرفش به شوخی حرف میزنیم یا بهش میگیم آریانا ،خودتی!! وولوم صداشو میده بالا واسه مون!خیلی خیلی هم ناز شده چون شبیه منه!

مهربد هم خیلی خیلی شیطون تر و شیرین زبون تر شده.و در عین حال فهمیده تر.....تا همین چندوقت پیش از من و شازده جدا نمیشد و برای اینکه خونه ی ما بمونه کولی بازی میزد.ولی تازگیا خیلی منطقی حرف پدرمادرشو میپذیره اما بغض میکنه و میره بچم.حرف زدنش هم دقیقا عین آدمای بزرگه.اصلا بچگونه حرف نمیزنه....بچگونه بازی نمیکنه و بچگونه رفتار نمیکنه هزارماشالا

با آریانا هم همش در حال رقابت هستن...وقتی یه جا هستیم با هم سر اینکه کدومشون بغلم بیاد و روی پام بشینه دعواشون میشه.این میزنه اون یکی مو میکشه...این هول میده اون یکی چنگول میکشه.خلاصه الان که دو تا نوه ی دسته گل داریم می فهمیم زندگی یعنی چـــــــــــــــی.

**********

امروز هفت هشت ده روز از ماه رمضون میگذره و من هنوز روزه نگرفتم! یعنی هنوز تصمیم نگرفتم.خیلی بیشورم نه؟؟؟این چند روز هم شازده خیلی کم سحری خورده یا گاهی نخورده اصلا! برای افطار هم خیلی کم غذا میخوره.از افطار تا سحر هم تقریبا چیزی جز چایی و میوه نمیخوره !!یعنی هرچی واسش درست کنم خیلی کم ازش میخوره من نمیدونم چه جوری زنده اس!دیگه اینجوریاس که منم واسه خودم غذا درست نمیکنم(تنبلییییی)به همین مناسبت برنج خیلیییییی کم خوردم این چند روز.برنجی که یار گرمابه و گلستان منه! و از رگ گردنم هم به من نزدیکتره ،یعنی بوددد.خدا کنه یه چند کیلویی به سلامتی کم کنم.چند روزشم که خونه ی مامانم افطاری و سحری مهمون بودیمبعد اونجا اشتهامون باز میشد .

من همینجوری در حالت عادی و روزهای معمولی در حال غش و ضعف و احتضار هستم .موقع راه رفتن این پام به اون یکی متلک میگه ،بعد روزه هم بگیرم که دیگه فبـــــــــــــها!

*****

دیشب اخرشب رفتم حموم.شازده هم رفته بود بیرون گشت بزنه.....توی حموم مشغول شست و مال و همزمان فکر و خیال بودم که...برقا رفتتتتتتت...سگ توی روحشون.حالا ترس و وحشت  از تاریکی و جن و روح و اینا به کنار......خیلی نمیترسم....ولی کلا من توی تاریکی محض! قلبم میگیره ناجور.یعنی  در و دیفال و آب و دوش و مردم و مملکت و دولت و هرچییییییییی که بگین رو مستفیض کردم.نخندین..خودتون هم جزو فیض بردگان هستین!هاهاها..

************

پی نوشت:ای خدا این خوابهای صادقه کی دست از سر من برمیدارن؟؟ جریان از این قراره که اون هفته خدا زد پس کله ی ما و اون روز رو روزه گرفتم.صبح بیدار شدم و دوباره خسبیدم.خوابهایی که صبح تا ظهر می بینم بدون استثناء تعبیر میشن همون روز تا ظهر!!!!!

من اصلااا نمیدونستم همسر دوم پدرشوهر گرام  حالش ناجوره و بیمارستان بستری بوده چند روز.شازده میدونست  ولی من نمیدونستم.بعد چون این بنده خدا خیلی بستری میشد، واسه شازده و بقیه عادی تلقی میشد.صبح که دوباره کپه مو گذاشتم تا گرسنگی و تشنگی بهم فشار نیاره.خواب دیدم که بچه های اون بنده خدا  که برادر خواهرهای شازده محسوب میشن دارن بدجور با هم دعوا میکنن و جیغ و داد میکشن.عمه ی شازده که فوت شده و بقیه ی فامیلاشون از شهرهای دیگه اومدن و حسابی شلوغ شده و ...اتفاقا مادربزرگ خدابیامرزم هم بود که توی خوابم خیلیییییی ناراحت بود.(۱۵ سال پیش فوت شده)

به محض اینکه بیدار شدم شازده زنگ زد که زن باباش فوت شده یکی دوساعت پیش!خدا بیامرزتش.خیلی ناراحت شدم براش.

دقیقا روزی که داییم فوت شد هم من همزمان خوابش رو دیدم.و خیلییییی خوابهای دیگه که صبح می بینم و تا ظهر تعبیر میشه!! پدرم در اومده دیگه.از این به بعد نمیخوام صبجها بکپم!!

مطالب بالا چند روز پیش نوشته شدن ولی ثبت نکرده بودم.!!

 

شنبه بیست و دوم تیر 1392 | 7:51 بعد از ظهر | تمنا |

سلاملیکم

یا حضرتباس۹۸ نفر کاندید احراز صلاحیت شده برای یه شهرستان نه چندان بزرگ!!!!من همه ی اینا رو کجای دلم جا بدم ؟؟؟

کاندی دای ریا ست جم هوری رو هم که دیگه نگم...دهنشون سرویس.....یکی از یکی جوک تر........هر کدوم اداره ی کشور رو از دید تخصص و رشته و زمینه ی کاری و تحصیلی خودش می بینه و تعریف میکنه.

*************************

آخیششششششششش امروز امتحانای کذاییم تموم شدن!! و توی این مدت من یه چند کیلو لاغر شدم.. آره جون خودمیه سور زدم به خاله ی خرس گریزلی! من نمیدونم چرا هرچی حرص و جوش میخورم بیشتر چاق میشم.فقط صورتم عین صورت میمون کوچیک و آب رفته میشه.

یعنی رکورد زدمااااا.....۶۵ کیلو!!!

باز این ترم هم من عارم نشد و عین ترم قبل همه رو تلنبار کردم واسه شب امتحان...

خب دیگه حوصله ندارم.بقیه شو بعدا اضافه میکنم!

یا علی...

 پی نوشت : ۳۰/۳/۱۳۹۲

مجددا سلام...همینجوری رد میشدم اینورا گفتم بیام ببینم چی از دهنم در میره بنویسم و برم...

توی این هفته دو تا اتفاق خوب افتاد.یکیش انتخاب پرزیدنت جدید بود که مجبور شدیم از بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنیم و کردیم و کرده شد!

خلاصه که سعی میکنیم خوش بین باشیم و امیدوار...فقط میتونم بگم خانه از پایبست ویران است!

همینجا بحث صیاصی! رو استاپ میکنم و میام بیرون.

واقعه ی خجسته ی بعدی هم راهیابی تیم ملی ایران به جام جهانی بود!

**************************

اگر از نمره های امتحانام بگم که دیگه کُپ میکنین به مولا.نگم بهتره.....یکی از یکی درخشانتر ........بعد آقای رئیس مد ظله العالی لطف کردن منو انتخاب کردن به عنوان دبیر انجمن علمی گروه خودمون...منم که هی عناوین مهم علمی فرهنگی براشون کسب میکنم!تا ننداختنم بیرون خودم برم استعفامو تقدیمشون کنم سنگین ترم.

******************

راستی یادم نیس گفته بودم که از دیماه دیگه کلاس زبان رو گذاشتم کنار؟! آخه امتحانای ترم اول شروع شده بود اون موقع.بعدش هم از بهمن ماه مجبور بودم برم مغازه وردست شازده! گفتم ایشالا بعد تعطیلات عید ادامه میدم که ندادم! و بعدشم باز امتحانای ترم دوم دانشگاه....زبان رو تا ترم ۸ خونده بودم.ولی دخترخالم ادامه داد و سه ترم اومد بالا.پریروز هم زایش! کرد .حالا برنامه ریختیم که من باز دوباره این ۳ ترم عقب افتادم رو برم و دخترخالم یه چندماهی انگل جامعه رو پرورش بده بعدش دوباره با هم ادامه بدیم.

 پریروز دخترخالم نوبت زایمان داشت صبح تا عصر که مامانش و مامانم و اون خالم پیشش بودن من حدود ۶ عصر رفتم پیشش تا ۱۰ شب.و اگر بدونین اونجا چه ماجراهایی که به چشم ندیدیم ما!

یعنی جل الخالق از این مخلوقات رنگارنگ خداوند.خلاصه که من تا رفتم دیدم دخترخالم دراز به دراز روی تخت افتاده ولی حال عمومیش خوب بود.بعد خالم شیفتش رو داد به من و رفت.نی نی هم خیلی ناز بود .من نمیدونم این بچه های دوره ی جدید چرا نصف وزنشون روی دماغشون مانور میده! البته خب زمان ما هم چنین چیزی بوده .دماغ خودم شاهدی بر این مدعاستهمیشه به مامانم میگم مگه دکتر منو با دماغم کشیده بیرون؟؟همونجور مونده لاکردار.....یکی توی پست قبل پرسیده بود جریان بینی شاهنشاهی و طاغوتی چیه؟؟میخوام بهش بگم اینـــــــــــــــــه!

خب بگذریم...از بخت بلند دخترخالم که خیلی هم حساس و تیتیش و ایناست جفت هم اتاقی هاش اصلا یه وضع فجیعی بودن...یه چیزایی ما اونجا دیدیم که هی من عق زدم هی دخترخالم با اون شکم پاره! خودشون و همراهاشون کلی به اینور اونور مالیده میشدن بعد با همون دستها غذایی میخوردن بیا و ببین!! یعنی هزاربار این روده های من به هم گره خورد و اومد توی حلقم برگشت رفت پایین.بعد همراه یکیشون که مادر زائو بود بعد غذا نه اینکه خیلی بهش چسبیده بود چنان بادگلویی زد که...

من و دخترخالم

بعد رفت ظرفهای غذا رو خیلی ریلکس گذاشت توی سینک دسشویی!!! و شروع کرد مالیدن!!!!! اینجاش دیگه من واقعا فشارم افت کرده بود و نا نداشتم نگاش کنم ....

همش به دخترخالم میگفتم ببین چه گناهی توی زندگیت کردی که با اینا محشور شدی و قراره شب رو هم تا صبح باهاشون سر کنی!

*************

چند روز پیش ،من حین سلام و علیک کردن با یکی از آشناها

من(توی پیاده رو): سلام خوبین.خسته نباشین.ممنونم...مرده شورتو ببرن،سگ تو روحت..

آقای مخاطب(توی مغازه):سلام.احوال شما؟؟ممنونم لطف دارین.

یه رهگذر که داشت از پشتم رد میشد و من اصلا ندیده بودمش:

هزاران بار شازده و مامانم بهم اخطار دادن که درست سلام و علیک کن..شاید طرف گوشاش تیز باشه یا لب خونی کنه .زشته ...آدم باااااااش! ولی خب ترک عادت موجب مرگه! واقعا نمیتونم این عادت زشت و مستهجن چند سااااله رو بذارم کنار.بعد تازه اگر فاصله نزدیک باشه و نتونم به زبون بیارم حتما توی دلم میگم تا نگفته از دنیا نرم!

بدون اغراق باید بگم به جز خانواده و فامیلم، با هشتاد درصد بقیه ی مردم اینطوری سلام و علیک میکنم و متوجه که نمیشن بماند! کلی هم خرکیف میشن و کلیییی هم تشکر میکنن!

خودم میدونم خیلی آدم کثیف و رذلی هستم...

**********

 آقا من دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه بنویسم واسه همین یه نقبی میزنم به گذشته ها..میدونم اینا رو می نویسم امکان لو رفتن و شناخته شدنم زیاده! ولی خب یادگاری می مونه ......شاید بعدا اینا رو رمز دار کردم

از اونجا که میگن کوه به کوه نمیرسه! ...یه بار با یکی از دوستام سر کلاس اقتصاد(اول دبیرستان) توی لوله ی خودکار چند تا ماش گذاشتیم و نشانه گرفتیم سر دبیرمون رو...گوپ گوپ میخورد تو سرش و می افتاد روی ورقه های امتحانی که داشت تصحیح میکرد....دبیرمون رزمنده بود و خشک و جدی .البته سرمایه از من بود کار از دوستم! بنده خدا به فکر آبرو و آینده ی سر کچلش بود و صداشو جلو بقیه ی کلاس در نیاورد فقط آروم توی تخم چشمامون زل زد و گفت خیلی بی ادبین!

سر دبیره بنده خدا هم کاملا به صورت اتفاقی طاس ! بود مدیون باشین اگر فکر کنین ما این ادوات رو عمدا و با نقشه ی قبلی تدارک دیده بودیم! حالا ما با این آقا یه چهارسالی میشه همسایه شدیم.هروقت چشمم بهش می افته با کوهی از شرمساری و خفت بهش سلام میکنم و زود در میرم...بیشتر اوقات هم اگر ببینمش حواسم پرته مناظر دور دست میشه و از کنارش رد میشم.

ببخشید خوب ننوشتم.مدتیه اصلا حوصله ندارم.سوژه ی درست درمون هم و همچنین...

 

 

 

دوشنبه بیستم خرداد 1392 | 10:5 بعد از ظهر | تمنا |

امشب از سفر شمال اومدم...

به زودی میام با یه سفرنامه ی کذایی،فانتزی

 خب اومدم...عرضم به حضورتون که چون مامانم حضور خودشو توی این سفر منتفی اعلام کرده بود من خیلی دمغ بودم.دلم نمیخواست برم ولی خب...رفتمصبح روز یکشنبه وسایل و تجهیزات سفر رو آماده کردیم و تا اومدیم راه بیفتیم شد لنگ ظهر.از جاده ی کیاسر راه افتادیم به سمت شومااال.کلا هفت نفر بودیم.من و شازده و خواهرم و شوهرش و مهربد و پسرخالم و خانوم تازه عروس خانوم.خدا رحم کرد اون یکی دخترخالم محموله بود بار شیشه داشت نتونستن بیان و یکی از اعضای باند اراذل(باند آقایون) کم بود.همون دوماد خالم که وصفش توی پست قبل موجوده.ناهار رو همون اولای راه زدیم.غروب بود که رسیدیم بابلسر.طبق معمول که هر وقت میریم نورس! باید خودمونو اول بمالیم به بابلسر..و با هوای سرد مواجه شدیم که دور از انتظار هم نبود توی این زمان.کمی گشتیم و خواهرم به خاطر معده دردش غر میزد که زودتر یه جا رو بگیریم و هی نگردیم دنبال جای بهتر.یه سوئیت خیلی خوب و تمیز گرفتیم که با دریا ۱۰۰ متر هم فاصله نداشت.همون اول هنوز از ماشین پیاده نشده مهربد میخواست از پنجره خودشو پرت کنه بیرون بره سمت دریا...یعنی این بچه اینقدر وحشه!! خودشو عین مارمولک روی شنهای لب ساحل میغلطوند و ذوق میکردددددد.آدمای اطراف با تعجب و خنده نگاهش میکردن و فکر میکردن این بچه ی ناف دریاست!......برای شام مرغ گرفته بودیم و پسرخالم از ظهر توی مواد خوابونده بود که کباب کردیم و مالیدیم.مواد افیونی رو نمیگمیعنی این مردا هی به خیک ما کباب مرغ بستن که جون بیگیریم.خودشونم که...فُک رو در نظر بگیرید!!

دیگه نگم که نوش جانی! و قلیون...بساطش پهن بود......اونم جلوی محوطه ی سوئیت.تا ۳ صبح! کلهم اجمعین، محل کباب کردن محوطه رو اینا قرق کرده بودن این دو شب.منه زامبی هم همش دلم تنگ میشد و شال و پتو! میکردم و میرفتم لب دریا آخرشبی.به خاطر سردی هوا همه ی مسافرا زود می چپیدن توی پلاژها و اونجا سوت و کور میشد و فقط صدای امواج دریا بود و من و تاریکی و مثه خر میزدم زیر آواز.کلا من عین میمون همیشه تنهایی رو خیلی دوست دارم.بعدش اومدم تا نیمه ی شب نشستم پیش بچه ها بیرون.هرچی هم می پوشیدم خودمو انگار نه انگار.روز بعد با بدن درد و احساس سرماخوردگی بیدار شدم .راستی تا صبح هم کلا نخوابیدم.چون پسرخالم بعد از الدنگیات فراوان! اونشب ،معده درد شده و تهوع و سرفه های شدید.و هی میرفت بیرون هوا میخورد می اومد.خلاصه که سرمایی خوردم عجیب و آب گرم با عسل و آبلیمو قاطی کردم بخورم که بیشترش رفت توی حلق مهربد خان.و یه قرص سرماخوردگی خوردم و بهتر شدم یکم..بعد از صبحانه رفتیم همگی لب دریا.بازم سرد بود هوا.و نمیشد اصلا آب تنی کرد.پسرخالم و خانومش سوار موتور قایقی! شدن که به علت آی کیوی زیر خط فقر و موروثی پسرخالم اصلا روشن نمیشد و شاید بیست متر تونستن توی آب برن و خودشونو خیس و لجن کردن و با خفت و خواری برگشتن.ناهار رو هم از بیرون گرفتیم و آوردیم خوردیم.عصر رفتیم بیرون یه گشتی زدیم و برای شام هم رفتیم بیرون.آخرشب اومدیم و باز بساط رو جمع کردیم بریم لب ساحل.بازم احساس استخون درد شدید کردم و گفتم میخوام یکم بخوابم بعدا میام.نشون به این نشون که اینا رفتن و من تب و لرز خیلی بدی کردم و عین پروانه ای در شمع! میسوختم و مثه سگ زخمی  پر میزدم.نصفه شب که اومدن میخواستن ببرنم دکتر که نرفتم و گفتم نکنه شانس من یه آمپولی بهم بدن که خراب باشه فلجم کنه توی شهر غریب.دیگه خدا رو به تمام کس و کارش قسم دادم و صبح که بیدار شدم حالم جا اومده بود و خیلی خوب شده بودم.قبل ظهر بود که وسایل رو جمع کردیم و بابلسر رو بدرود گفتیم و رفتیم سمت اونوری....خلاصه میگم که ناهار رو چالوس خوردیم و عصر رسیدیم به نمک آبرود و وای چه هوای نازززی.تله کابین سوار شدیم که خواهرم همش در حال غش و بیهوشی بود .و سر من و مهربد همش بیرون بود و از سیر کردن توی ابرها لذت می بردیم.مهربد توی تله کابین حتی بیشتر از کنار دریا ذوق میکرد و باورمون نمیشد نترسههه.یه همچین جرثومه ایه این بچه.رفتیم بالا و آش رشته خوردیم و چای و ...من و عروس خالم میخواستیم سوار سورتمه هم بشیم که دیگه داشت شب میشد و باید میرفتیم.شب بود که رسیدیم به کلاردشت.و رفتیم خونه ی برادر شوهر خواهرم یعنی عموی مهربد که مجرد هست.هنوز خودش نرسیده بود و داشت از سمت کرج می اومد که بعدش رسید.داره اونجا یه ویلا میسازه که از این به بعد به گفته ی خودشون میخواد بشه مامن و ماوای آقایون رذایل پرور!...لازم به ذکره که بگم این عموی مهربد هم عضو دار و دسته ی شازده ایناست هروقت میاد ش ا ه ر ود ....اونجا هم باز شانس ما خیلییی هوا سرد بود و خواهرم همش غر میزد که چرا اومدیم کلاردشت و شوهرش هی میگفت برین کنار پنجره بیرونو نگاه کنین فکر کنین اومدین لندن مه آلود.و همش برادرشوهرش واسه من و خواهرم خط و نشون میکشید که اگر زود اینا رو وردارین و برین خودتون میدونین.چند شب اینجا باشین ما دور هم صفا کنیم! خلاصه دو شب هم اونجا بودیم و اینقدر خواهرم به خاطر سردی هوا و کوچیک بودن کلاردشت و اینکه جایی نداره بریم ول بزنیم غر زد و منم ایضاکه برگشتیم.البته یه روزشو از صبح تا عصر رفتیم یه جنگل خیلی بکر و لامصب! که ورودیش نگهبان داشت و نمیذاشت هرکسی بره.ولی ما تونستیم بریماینقدر هم رفتیم جلو و پیشروی کردیم که صدای خرس و گراز و یوزپلنگ و افعی و اژدها و همه چی می اومد.اونجا هم آقایون رذایل اخلاقی هر بزی بود رقصوندن.توی اون چند روز چون من خیلیییی وحشیه چیزای ترش هستم هی آلوچه و گوجه سبز و لواشک و ترشی خریدم و خوردم.پنج شنبه صبح راه افتادیم بیاییم که از همون اولش عروس خالم رو به موت شد و معده درد و تهوع شدید.هی چند دقیقه یکبار همه مون میزدیم کنار و اون عق میزد و ما به پسرخالم تبریک میگفتیم که پدر شده! ولی عروس خالم میگفت مسموم شدم به خاطر ناخونکهایی که به ترشی های تو زدم که درست هم میگفت.صاحبش راضی نباشه از ته دل همین میشه دیگهخلاصه شب ساعت ۹ و نیم رسیدیم به شهر و دیارمون که به محض رسیدنمون معده درد عجیبی اومد سراغ من.از ترسم زود گرفتم کپیدم که معده درده زرنگتر بود و نصفه شب بیدارم کرد و همش انگشت میزد تو حلقم.نفسم بالا نمی اومد و باز برای بار دوم توی این چند روز سفر خدا به دادم رسید و عزرائیل رو فرستاد پی نخود سیاه! ولی تا دوسه روز معده درد داشتم به خاطر خوردن بیش از حد انواع ترشی و لواشک و هله هوله.

اینم بگم که شازده و شوهرخواهرم اینا اول به من گفتن چهار روزه میریم میاییم!! بعد که رفتیم گفتن یه هفته بمونیم! منم که گفتم از اول دلتنگ مامانم بودم و غم غریبی و غربت چون برنمی تابم!...بعد کلهم روی هم شد ۵ روز.یه روزشو بهشون اشانتیون دادم.و اونقدر غر زدم و ضنجه! موره کردم که برگشتیم وگرنه حکما دو سه هفته دیگه باید توی شهرهای شمال میچرخیدیم.

ببخشید که خوب نوشته نشد ...حس و حال ندارم.

پی نوشت:اینم یه عکس از من و مهربد خواهرزادم در سواحل قناری! ببخشید سواحل بابل به سر!به من بگین این دماغ طاغوتی! رو کجا ببرم سر به نیستش کنم؟......

بعدا عکس حذف شد!

 

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 | 10:21 بعد از ظهر | تمنا |

 

 

اومدم بگم پیشاپیش حلول سال نو مبارکــــــــــــــــــ

گر تو سبزی سبزم " گر تو شادی شادم"

من زشیرینی تو فرهادم "

وطنم،ایرانم عید نوروز مبارک بادم

" که تو آبادی و من آزادم

 **************************************

پی نوشت: ۲۱ فروردین.ساعت دو و بیست دقیقه ی نیمه شب!

سلام به همگی..بازم سال نو مبارک...آی دلم میخواد دست بندازم دهنمو جرررر بدم! یک عالمه نوشتم دست لاکردارم خورد به یه دکمه و هاتوتو...همه پرید!

چه زود ۲۱ فروردین شد! روزای عید مهمونی می رفتیم و مهمون می اومد و سفر هم نرفتیم و اتفاق خاصی نیفتاد.......روز ۴ یا ۵ فروردین من و مامانم و شازده ناهار بردیم بیرون خوردیم.روز ۹ فروردین با خانواده ی خودم و خالم اینا و دخترخاله هام و خونواده شون رفتیم بیرون .از صبح تا عصر.روز ۱۲ فروردین من و مامانم و شازده و مهربد و خواهرم رفتیم برای عصرونه بیرون .بابای مهربد سرکار بود نیومد و کلی سوختروز سیزده به در هم با خالم اینا و خانوادش و دخترخالم اینا رفتیم بیرون....رفتیم سیزده رو به در کنیم خودمون به در رفتیم!اولش تا رسیدیم به باغ مزبور مهربد که مثل همیشه توی ماشین ما بود و روی پای خالش جلوس کرده بود رفت آدامسشو بندازه بیرون که شازده حواسش نبود و شیشه ها رو داد بالا و انگشتای بچه موند لای شیشه! و با آدامس پِرِس شد.ولی خدا رو شکر به خیر گذشت و چیزی نشد.بند و بساط رو چیدیم و چادر هم علم کردیم.باز شیطنت آقایون گل کرد و دوماد خالم شعرهای من درآوردی میخوند و شازده و شوهرخالم قر میدادن .در وصف تمام فامیل چرت و پرت تفت داده بود و میخوند کلی خندیدیممم.یعنی محتوای شعرهاش خیلی غیراخلاقی بود! سر که گرم باشه چها که نمیکنه!!

قبل ناهار مهربد که با نوه ی خالم در حال بازی توی غرق آفتاب بودن بینیش خون اومد و منو شازده سریع سرشو آب زدیم و صورتشو شستیم و پدرش هم در حالیکه نشسته بود و پاهاشو دراز کرده بود و لم داده بود جیغ میزد،حرص میخورد و مثل شمع آب میشد .طفلی من براش نگرانم اینقدر روی خودش فشار میاره.دیگه خلاصه بقیش هم خیلی خوش گذشت و عصرونه هم آش رشته درست کردیم و مالیدیم بر بدن آی لاکردار چسبید.حدودای ساعت ۷ و نیم عصر هم برگشتیم .عجب ترافیکککی بود توی جاده.ملتی که ریخته بودن بیرون داشتن برمیگشتن.که انگاری یکی از پشت میزنه به باسن ماشین شوهرخواهر و یه تکونی میده سرنشینان رو! خدا روشکر به خیر گذشت و چیزی نشد وگرنه باید افسر و پلیس از روی سقف ماشینها یکی یکی رد میشدن و می اومدن کروکی میکشیدن،فک کننن!...مهربد هم باز توی ماشین ما بود بغل من و خوابش برد توی راه.تا رسیدیم خونه ی مامانم و پیاده شدیم از خواب جهید! و  زد به کولی بازی که چرا داریم پیاده میشیم و بریم بگردیم!!باباش هم کاری براش پیش اومد رفت و داداشم اینا هم رفتن خونه شون.مهربد و مامانش هم به جون هم افتاده بودن بیا و ببین! یه چند دقیقه که گذشت رفتیم توی آشپزخونه و یهو از پشت سرم صدای ناله و وز وز مهربد رو شنیدم.یه قدم پشت من بود.این بچه کلا ضمیمه ی منه هرجا برم میاد دنبالم.برگشتم دیدم نشسته کف زمین و پاشو گرفته و گریه میکنه.خواهرم سریع پاشو نگاه کرد و دیدیم یه زنبوره داره فلنگو میبنده! کصافط از باغ توی وسایل پیک نیک قایم شده بود و میخواسته بیاد شهر رو ببینه که ما هم زدیم نفله اش کردیم و به وصال شهر نرسید! بعد فهمیدیم ناله مال مهربد بوده و وز وز مال زنبوره! سریع پاشو آبغوره مالیدیم و بچه هم که همیشه صبوره این بار بدجور گریه میکرد و میگفت پام میسوزه خاله فوتش کن.مامانم مشغول تلفن بود همین که فهمید گوشی رو ول کرد و هی خودشو صورتشو پنگول میکشید!شازده زنگید به اورژانس گفتن بیارینش بیمارستان چون ممکنه به نیش زنبور حساسیت بده.دوباره همون لباسای خاک و خولی و بوی آتیشی رو پوشیدیم و سریع رفتیم بیمارستان.توی راه و توی بیمارستان بغل من بود و بهم چسبیده بود و منم همش پاشو فوت میکردم.لبام عین لک لک شده بود.دکتر معاینه کرد و گفت تب نداره و پاش هم ورم نکرده.بهش آمپول دگزا زدن و یه شربت دادن و برگشتنی هم براش بستنی خریدیم.رسیدیم خونه ی مامانم بهش بستنی و موز دادیم و مامانم براش کباب درست کرد و تقویتش کردیم نکه تیر هفت سر خورده بود!یک کیلو اسفند هم حرومش کردیم و ...خلاصه که نحسی سیزده سه بار گریبان بچه ی طفل معصوم رو گرفت و ول کرد الهی فداش شم. خدا رو شکر به خیر گذشت.

 ****************************

من نمیدونم این مبادله ی جوجه توی خیابون و پیاده روها چه صیغه ایه دیگه! فکر منو امثال منو نمیکنن.هی زرت و زرت جوجه های ماشینی و جوجه اردک و اینا میارن میذارن به منصه ی فروش.منم که فوبیای پرندگان دارم شدیدددد! هر جا قدم میذارم صدای وق وق جوجه میاد منم عین جن دیده ها هی میپرم از جام.اینور اونور رو نگاه میکنم نکنه یه جوجه بهم هجوم بیاره!یعنی حاضرم افعی بهم حمله کنه ولی یه جوجه حتی نگام نکنه!قضیه ی این فوبیا هم برمیگرده به دوران کودکیم.اون موقع خیلی با پرنده ها ور میرفتم و حتی با خروس جنگی هم زندگی مسالمت آمیز داشتم ولی یه روز که کپه مرگمو گذاشته بودم داداشم یه جوجه ی کوچولوی بوزینه رو انداخت زیر پتوم از همون موقع چندشممممم میشه از هر پرنده ای! اعم از جوجه و مرغ و خروس و اردک و مرغ مینا و گنجشک و کلااااا تمام پرنده ها و ماکیان!! از اون موقع به بعد ما نقطه ضعف و برگ برنده دادیم دست پسرای شیطون فامیل و حتی شوهرخالم! که سعی میکردن با آوردن و انداختن یه پرنده به جونم منو اذیت کنن و منم سرانجامی نداشتم جز غش کردن و از حال رفتن!...دیروز داشتم توی پیاده روی خیابون واسه خودم چهچه زنان رد میشدم از دور صدای جوجه هایی که توی کارتن های ردیف هم جیلیق ویلیق میکردن به گوشم خورد.خودمو جمع و جور کردم و ناخودآگاه گارد گرفتم عین وحشی ها.بخت سیاه من همینکه نزدیک کارتن ها شدم و داشتم از کنار دیوار رد میشدم یه جوجه ی کصافطِ خرابِ بیشوررر از لبه ی کارتن پرید پایین که بزنه به چاک! یهو دیدم داره به سمت من میاد.آقا من بدو جوجهه بدو.من بدو جوجهه بدو! حالا ندو کی بدووو!!

همینو بگم که زهرم ترکید و کاری نداشت سکته ی کامل رو یه جا بزنم و به دیار باقی بشتابم! لال شده بودم و عین میت از گور فرار کرده هاج و واج ...تا اینکه پسر جوجه فروشه اومد جمعش کرد بردش!

جوجه فروشها و مردم در حال دیدن فیلم کمدی اکشن فرار جوجه:

من، بازیگر نقش اول:

جوجه ی درد بی درمون گرفته، در نقش بازیگر مکمل!:

*********************

آقا من یک رفیق دانشگاهی! پیدا کردم هم پیاله ی خودم! آی ول میزنیم آی ول میزنیم.قبل عید یه روز از دانشگاه که برمیگشتیم گفتیم یکم قدم بزنیم بحرفیم بعد تاکسی میگیریم...هی اومدیم هی اومدیم اون مخ من رو تیلیت میکرد من مغز اون میخوردم که دیدیم رسیدم مرکز شهر! دانشگاه ما خیلی از مرکز شهر دوره و توی بر و بیابونه! پشت سرمون هم یه لشگر راه افتاده بودندیگه از مزاحمان ماشین سوار خیابونی و بیابونی نگم که خیلی ناجوره.کلا توی جامعه ی ما اینقدر تفریط هست که یهو میشه افراط! خودمونو نمیگما.بعضی آقایون رو میگم که جنبه ی دیدن دو تا خانوم با نیش باز در حال پیاده روی رو ندارن.ما هم که با نیش باز دنیا اومدیم و با نیش باز هم از دنیا خواهیم رفت .مخصوصا من.

یه بارم همون قبل عید رفتیم نزدیک شهرمون زیارت امامزاده دو رکعت نماز به کمرمون زدیم.از این به بعد هم میخوایم بریم پیاده روی ...خیلی حال میده.این پیاده روی ها واسه من با هیکل قناسم خوبه.فیتیله طفلی مداد هست میشه مغز مداد! (اسم دوستمو گذاشتم فیتیله)

***************

 چند شب پیش خونه ی پسرخالم رفتیم عید دیدنی.فیلم عروسیشون رو گذاشت.کلی خندیدیم.همون که جریان شب نامزدیش رو پارسال نوشتم .مهر ماه هم عروسیشون بود.یعنی موقع دیدن فیلم متوجه گندکاری های بعضیا شدیم! بعضیا خیلی ضایع هستن خدایی...چیه؟؟؟چرا به من نگاه میکنین؟؟؟

**********

در ادامه ی اون بحث جوجه و پرنده و اینا(وای تنم مور مور شد)باید بگم من هرچی از پرندگان و ماکیان بدم میاد همونقدر خدا از من...نه...همونقدر جانوران و حشرات رو دوست داررررررم!! عاااشق سوسک و ملخ و مارمولک و اینا هستم.اصلا نمیترسم ازشون و با دستم میگیرمشون کلی باهاشون ور میرم.

قبلا که نوجوون بودم میگرفتم مینداختمشون توی قوطی.سرشو سوراخ میکردم بتونن واسه یه مدت مدیدی توی پانسیون جدید! زندگی کنن.یک زندگی مسالمت آمیزی باهاشون داشتم نگو...هر روز یکیشون رو می آوردم بیرون نخ می بستم به پاش و تاب میدادم افسردگی نگیرن اون تو!

تا حالا مارمولک رو با دستم نگرفتم.آخه هر دفعه میرم از روی دیوار بگیرمشون فرار میکنن و دمشون توی دستم باقی می مونه و وول وول میخوره.لاک پشت هم خیلییی دوست دارم.

همیشه هم با سوسک و ملخ و اینا خواهرم و دخترخاله هام رو میترسوندم.بعد من خودم اقرار میکنم سادیسم هستم شما میگین نع!!

اینم بگم که سال ۸۵ بود برادرم یه پرنده ی(یاکریم) یا (موسی کو تقی) از توی کوچه جمع کرد آورد خونه...طفلی پرندهه انگاری یه ماشین بهش میزنه اینم پرت میشه و مخش عیب میکنهبرادرم میارش خونه و ...از اون موقع این مهمون که نه خودش صابخونه ی خونه ی مامانمه.طفلی خیلی معصوم و آرومه.از همون موقع بینایی چشماش خیلی کم شده .و دیگه پرواز هم نمیکنه.دلمون هم نمیاد بذاریمش بره چون نمیتونه پرواز کنه یه موقع یوزپلنگی گرازی چیزی بهش حمله میکنه! یه چندباری شوهر خواهرم همون موقع ها منو با اون ترسوند و دنبالم کرد منم زدم به جیغ جیغ.هروقت خونه ی مامانم هستم(بگو کِی نیستی آخه!)از کنار این پرنده با احتیاط رد میشم!

اینقدر هم برادرم بهش حساسه که نگووو.شوهر خواهرم و شازده چندبار به شوخی گفتن بیاییم موسی رو کباب کنیم بخوریم! ولی خب بعدش مواجه میشدن با کباب شدن خودشون! دیگه بیخیال شدن

******

خب تا از منبر نیومدم پایین یه دهن از آریانا هم بخونم! اینقدر ناز و بلا شده که نگو...کلا خیلی آرومه دقیقا عین عمش!هر کسی می بیندش میگه خیلی به من شباهت داره مخصوصا چشاش.مهربد هم خیلی شبیه برادرمه.هم صورتش هم کارهاش و رفتارش.دقیقا عین برادرم با خودش شعرهای من درآوردی میخونه.خلاصه که عاشق جفتشون هستم و براشون جون میدم.واقعا برادرزاده و خواهرزاده خیلی عزیز هستن...

یه سوپر مارکت هست سرکوچه مون.آی اینا کودن و خنگن...پدره و پسرا.یعنی واقعا عقلشون نفله هست! میری یک کیلو تخم مرغ بخری دقیقا ۴۵ دقیقه معطل میشی.ده بار میزنن توی ترازو.بیست و پنج بار توی ماشین حساب.یعنی هر مشتری میاد تو کلی خمیازه میکشه و یه چرت هم ایستاده میزنه تا آقایون تجار!! حساب کتاب کنن! یعنی خدایا با این خلائقت چی رو میخواستی ثابت کنی؟

احتمال زیاد به زودی با خواهرم اینا و پسرخالم و خانومش (همون که جریانشو بالا نوشتم)میریم شمال و تنی به آب میزنیم!خب دیگه من زیاد زر زدم امشب.برم بگیرم بکپم...نصفه شبی رب انار از توی فریزر آوردم بیرون و دارم با کلی نمک تزریق میکنم به بدن.....

چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 11:26 قبل از ظهر | تمنا |

این روزا به مثال روزهای دم عید سالیان پیش ،سخت مشغولیم!

بازم تراژدی ناگزیر مغازه داری! هرسال سه چهار نفر میشیم.من و همسر و یکی دو تا فروشنده که بیشتر از بر و بچ فامیل من یا همسر هستن.امسال خود برادرزادش گفت میام کمک.تازه دانشجو شده.کلی سر به سرم میذاره و منم ایضا کم نمیارمعین دو تا بچه ی تخس...شازده همش شاکیه که تو چرا عین بچه ها رفتار میکنی.......چقدر دیگه از دست شیطنت هات بکشم.مگه نرفتی دکتر واسه کرمهای اندرونیت.چقدر تخسی تو!!

نمیدونم چرا هر کی بهم میرسه میگه تو آدم نمیشی که نمیشی!

خلاصه که مشتری ها حسابی فک و دهانمون رو صاف کردن.اذیت میکنن ها.تازه مغازه ی ما جزو معدود مغازه های اینجاست که معروفه و هر کدوم از آدمای اینجا حداقل یکی دوبار مغازه مون رو مزین فرمودن! با آدمایی روبه رو میشیم که برای یه خرید یه جفت کفش بچه شون ،هفت هشت نفر رو یدک میکشن اینور اونور.عمه و خاله و پسردایی و مادربزرگ و ...یعنی کل مغازه رو اشغال میکنن واسه خرید یه کفش! ننه بزرگه که زود ولو میشه روی نیمکت مخصوص پوشیدن کفش بچه ها.اون یکی فامیل دست میکنه تو ویترین و گرومببب تمام کفشای با وسواس چیده شده رو میریزه پایین.

یکی میاد بچشو میذاره روی نیمکت و کلی لنگه کفش دور خودش معطل میکنه یهو غیبش میزنه بعد می بینیم بچش کل نیمکت رو به گند مایع کلیه! کشیده بود و اینم زده به چاک...بدون عذرخواهی بدون اینکه کفشهای آلاخون والاخون رو بذاره روی میز.اینو وقتی متوجه میشیم که یه خانومه سانتال مانتال بعدش میاد میشینه همونجای منحوس! و با احساس خیس شدن زیرش آژیر میکشه!!

یه خانومه میاد با کلی دک و پز و افه و فلان...عینک آفتابیشو حتی از روی چشاش برنمیداره مبادا چشمای شهلاش رو کسی چشم بزنه.شونصدتا کفش رو امتحان میکنه .مجبورمون میکنه بریم طبقه ی بالا از انبار کفش بیاریم آخرین لحظه یاد قیمتش می افته و تا میشنوه میگه ...باشه بعدا مزاحم میشم! خب دهنت سرویس قیمتا رو از اول بپررررررس.نمیکشیمت که.

یکی دیگه هوار بار کفش رو میاره تعویض میکنه می بره.هی میاد هی میره.

خلاصه که بساطی داریم ولی خدا روشکر تعداد مشتریهای متشخص و باکلاس و باشعورمون هم کم نیست.منم که زود با آدما قاطی میشم و بگو بخند راه میندازم و سعی میکنم اون لحظات سخت سر و کله زدن با سلایق و علایق مختلف و آدمای با سطوح مختلف فرهنگی رو برای خودم شیرین کنم.

یه شب  آخر وقت از خستگی و کمر درد و پادرد روی زمین مغازه پشت پیشخون ولو شدم.شازده کنارم روی صندلی غرق تماشای سریال بود.برادرزادش هم داشت واسه خودش جارو میزد آواز میخوند.بچه ی مردمو آوردیم بیگاری..یهو دیدم یه چیزی محکم خورد پس کله ام!!! بعد دیدم یه لنگه کفش افتاد زمین.نگاه کردم دیدم فروشنده ی گنده و هفت ایکس لارج مغازه کناری اومده توی مغازه و کرم وجودش بدجور جفتک انداخته!! سر من خالی کرده!!اینو دیگه من کجای دلم جا بدم؟؟

شبا آخرین مغازه ای که توی پاساژ بسته میشه اکثرا ماییم.چون اول میرن لباس میخرن بعد میان کفش رو ست بکنن........منم از فرصت استفاده میکنم و وقتی داریم مغازه رو می بندیم میزنم زیر آواز و صدای خروس و شغال و اینا در میارم.و گاهی سوت میزنم........اون شب صدای شغال در می آوردم یهو دیدم سرایدار پاساژ بدو بدو رنگ پریده اومد.میگه فک کردم چیزی شده!!!!سکته کردم دختر!!

من:

سرایدار:

شازده:

نمیدونم چرا کنترل کارهام دست خودم نیست!!!!ولی واسه ی خودم اینکارا طبیعی و نرمال به حساب میاد.اگر اینجوری نباشم تعجب داره.

راستی مُجده مُجده:حدود یه هفته ای میشه باز رجیم گرفتم.شبا شام نمیخورم.فک کنین با اون خستگی و انرجی! که ازم رفته...ماست و خیار میخورم و میوه.اونقدر خودمو تو سریالها و نت مشغول میکنم تا کمتر شکنجه بکشمواسه عید چه هیکلی بسازم من!!!!!

آخ جون الانم مامانم زنگولید که ناهار بیایین اونجا......اینم بگم که از پریشب تا دیشب اونجا بودیم.باز الانم میریم.اوج رذالت و خباثت

هنوز خونه رو نتکوندم تازه الان یکی دو تا کابینت رو مرتب کردم.البته من به واسطه ی نیمچه وسواس و نظم خاصی که دارم تو بعضی چیزا! نمیذارم باطن زندگی به گند کشیده بشه.الانم ذره ای آشغال پیدا نکردم.....شبا از زور خستگی و پادرد خوابم نمی بره تا اذون صبح توی تخت ،نت گردی میکنم و وبلاگ میخونم و ...فعلا همینا

راستیییی.......اون دست دیگه ام هم برای همدردی با این دستم به درد اون دچار شد!!! دو تا مچ بند می بندم میرم مغازه.هرکی می بینه ترحم و دلسوزی از چشاش فوران میکنه!!

شنبه دوازدهم اسفند 1391 | 1:9 بعد از ظهر | تمنا |

 به نام یزداد بی منت

اگر این روزا یه خانوم کاپشن قرمزی! دیدین که داره راه میره و هرازگاهی با خودش لبخند میزنه و گاهی این لبخند به کِرکِر هم تبدیل میشه بدونین اون منم! سرجلسه ی امتحانات هم همین قضیه بود.این اواخر بیشتر از قبل احساس فشار روحی میکردم به دلایلی ،این شد که یهو جایی که باید رسمی و با کلاس باشم خاطرات خنده دار و مضحک به مغزم هجوم می آورد و پغی میزدم زیر خنده.اصلا دست خودم نبود.بنده های خدا مراقبهای سرجلسه و آدمای توی خیابون وقتی چشمشون بهم می افتاد تو اون وضعیت، عقلشون عاجز بود از تحلیل این خنده های بیجا و زبونشون قاصر از تذکر دادن بهم! لابد بدو بدو میرفتن یه آینه ای گیر می آوردن ببینن دماغشون آویزون نباشه یا خودشونو چک میکردن که زیپ شلوارشون باز نباشه یا دکمه ها رو جا به جا نبسته باشن!که یکی جلوشون با خودش ریسه میره!

خلاصه که هر دفعه به خیر گذشت و کسی به ما چیزی نگفت......و همچنان ادامه داره این خنده های هیستریک و نابه جا!

امتحانا رو هم که به گند کشیدم ناجور.در طول ترم هیچی و حتی یه اپسیلون نخونده بودم و کلاسا رو هم بیشترشو نرفته بودم همه رو تلنبار کرده بودم واسه شب امتحان.این شد که هر کتاب دویست سیصد صفحه ای رو توی یکی دو روز خوندم! با یه خروار استرس و هول میرفتم سر جلسه و با کلی ننگ و نکبت و خواری برمیگشتم.خدا رو شکر که همه رو قبول شدم.بعضیا رو با نمره های لب مرزی و شرم آور و بعضیا رو کمی تا قسمتی قابل تامل...

*******************************************

در ادامه به علت نبود سوژه ی مناسب!! ...

اگر نامرئی بودم چه کارایی میکردم! بگو چه کارایی که نمیکردم!

اولا اگر نامرئی بودم بازم اول میرفتم سراغ اونایی که ا خ ت ل ا س های کلان میکنن!! و سر مردم شیره می مالن...یه حالی به احوالاتشون میدادم نگو و نپرس.کل سیستمشون! رو میریختم به هم.یه فندک کافیه بزنی زیر مدارک و اسنادی که براشون باارزشه بره رو هوا.و بعدم یه فندک زیر خودشون وقتی خوابن!

بعد میرفتم سروقت داریوش خان اقبالی!! عاشقشم به مولاااا..فکر کنین از اینجا تا فرانسه و آمریکا رو طی الارض! میکردم.من همیشه دلم میخواد بدونم آدمای بزرگ در لحظات خصوصی زندگیشون چه جوری هستن..اوففف تو دهنم آب جمع شد از فضولی.

بعد میرفتم سراغ یکی که خیلی روی شوهرش حساسه! انگار ماتحت آسمون پکیده از هم و شازده ی خوشگل !و چشم سبزش! نازل شده بر اهل زمین! ...بنابراین یه روز قبل اینکه شازده از اداره بره خونه و مثل همیشه مورد تفتیش بدنی و استیضاح قرار بگیره ،کمی رژ صورتی ملایم روی یقه ی پیراهنش می مالیدم... بعد همسر شازده اون نقش منقش! رو به تیز بینی یک عقاب! می بینه و آژیر کشان میره سمت گوشی موبایل شازده تا اونو چک کنه ، فلذا با یک مسیج روبه رو میشه! با این مضمون: ...عزیــــــــز و ملوسم میپرستمت به مرگ زنت...ممنونم از بابت اون پول هنگفتی که امروز ریختی به حسابم! عصر بیا دنبالم ،نوبت سونوگرافی واسه تعیین جنسیت حاصل عشقمونه!خوشگل دلممم..........و قبل اینکه زن شازده در برابر چشمان حیرت زده ی شازده کاری بکنه بلافاصله یه مسیج دیگه میاد: راستی مرده شور زن فولادزره و دخترای زشتت رو ببرن........تجسم بقیه ی ماجرا به عهده ی خودتون!.......به نظر شما چه دستی ممکنه پشت این ماجرا باشه؟به جون شما اگر دستهای آلوده ی من باشه!!

بعدش میرم سروقت خونه ی عروس خانوم که قراره براش یه خواستگار باکمالات و باکلاس و تحصیلکرده از خارجه! بیاد.مادر عروس یه خانوم فوق العاده افاده ای ! و کدبانو به قول خودش! به به چه بوی غذایی...چه خونه ی مرتبی.. به به چه سور و ساتی..چه بزمی!....چه عروس خانومی!! باقلوااا.چه ذوقی داره بچه.چقدر به دوستاش پز داده و فخر فروخته.چقدر با مادره نشستن نقشه های قشنگ قشنگ و برنامه ریختن برای اینکه همراه دوماد بعد از نامزدی برن اونور آّب و مادره بره خودشو توی سواحل جزایر قناری برنزه کنه و و دختره چشاشو لیزیک کنه به رنگ بنفش و موهاشو صورتی کنه و خیلی کارهای دیگه!فقط واسه اینکه چشای فامیل رو در بیارن از حسادت و سرکیسه کنن دوماد بدبخت رو......دوماد بخت برگشته ی داستان ما وارد میشه با دسته گلی به بزرگی یک تلویزیون شونصد اینچ.مادر عروس با ذوق تمام دسته گل رو می بره بذاره توی گلدون که متن روی کارت دسته گل نظرشو جلب میکنه:تقدیم به عجوزه ی آرزوهام!مادره ناراحت میشه ولی به روی خودش نمیاره و به خودش دلداری میده که احتمالا گل فروشی از روی شیطنت اینو نوشته(گلفروشی تمنا!).عروس خانوم قصه ی ما سینی چای داغ رو جلوی دوماد میگیره و بنده ماموریت بزرگم رو انجام میدم و با انگشتان نامرئیم فنجونهای چای رو هول میدم سمت کمر به پایین شادوماد!! ............بقیه شو میتونین حدس بزنین .شادوماد با یه کیسه یخی که روی تمبونش گذاشته دوباره میشینه روی مبل و رنگ هم به رخسار نداره.و عروس و مادر پدرش کلی خجالت زده و ناراحت و متعجب!!! بحث کشیده میشه به مهریه و ...مادر عروس طبق نقشه ی قبلی پیشنهاد میده 1360۱۲۱۵ سکه ی تمام بهار آزادی ناقابل!! به یمن سال وماه و روز تولد عروس خانوم و 1340 شاخه گل میمون چون خود مادر عروس خانوم در سال میمون متولد شدن!! در همین حین سری به غذاهای رنگ و وارنگ آماده ی روی میز میزنم. بد نیست برای تامین قند خون و جبران افت فشار مهمان داغدیده! و پایین تنه سوخته! و میزبانان پرمدعا از حشرات موذی و مغذی استفاده کنم.در قوطی رو باز میکنم و چند عدد سوکس! اگر مال جزایرِ راه آب! و اعماق چاه هم باشه که املاح بیشتری داره بهتره، و ملخ هم اگر ملخ سبز باشه بهتره کلروفیلش بیشتره! و قشنگ با غذاها مخلوطشون میکنم....اون طرف دوماد خجالتی و محجوب دنبال بهانه ای هست تا مجلس رو به هم بزنه و فرار کنه! که پدرعروس خانوم دعوتشون میکنه به سمت میز ناهار!! که بنده قبلا ترتیبشو دادم....و شروع میکنن به خوردن! بقیه شو خودتون حدس بزنین..............!!!!!

 هرچی فکر میکنم می بینم کسی تو این دنیا نیست که من ازش متنفر باشم یا بخوام انتقام بگیرم..امـــــــــــــــا یکی هست عدل الهی اومده سرکوچه ی ما زندگانی میکنه ،نمیدونم چرا اینقدر انرژی منفی میگیرم ازش وقتی می بینمش.یه آدم گوشت تلخ و عقده ای به تمام معنا! قبلا هم رئیس یکی از اماکن مهم! شهرمون بوده.خیلی خیلی عقده پرور تشریف داره فلک زده! با خانوادش و فامیل و توی محل کارش هم با ارباب رجوعهاش!! همه وحشیانه ! رفتار میکنه.خیلی دلم میخواد نامرئی بشم و یه حالی به احوالاتش بدم شاید یه شوکی بهش وارد کردم و مالیخولیاش درمان شد.در عالم نامرئی بودنم میرم پشتش و با کِش ماستی! دورخیز میکنم و دوتا انگشت سمت چپ رو از دو تا انگشت سمت راستم حدود نیم متر فاصله میدم و بنگگگ...چنان میچسبونم پشت گردنش که داد و فغانش به عرش الهی برسه و در دم بیهوش بشه از درد......یعنی یه جوری میزنم کشه از اونور حلقومش همراه با غده ی پروانه ای شکل تیروئیدش بزنه بیرون..بعدش با ماشین موزنی خشکه خشکه سرشو از ته میتراشم .بعدش وایمسیم بالا سرش تا به هوش بیاد و  آب قندش رو با مقادیر متنابهی بزاق دهانم مزین میکنم و به خوردش میدم تا شفای عاجل پیدا کنه بعد که چشاشو وا کرد توی افق گم میشم و میرم...

خب حالا نوبتی هم باشه نوبت یه قاضی محترم هست که با مانی! خریدنش و قراره به نفع رشوه دهنده و به ضرر یه بیگناه رای بده! (البته ما از این قاضی ها اصلاااا نداریما!! همه ی این قضایا اوهام و فانتزی های منه!!شما خودتونو ناراحت نکنید.اینجا یک کشور کاملااا عدالت محور هست.فقط هرلحظه هزاران بار تن کوروش کبیر جد بزرگ آریایی ها توی گور میلرزه)خب داشتم میگفتم که جلسه ی دادگاه شروع میشه.

اولای دادگاه_سوزن ته گرد:دی دی دی دیـــــــــــــن

قیـــــــام کنیــــــــــدددد......آخییی قاضی داستان ما عجب چهره ی نورانی و عادلی داره،قبل ورود به جلسه ی دادگاه یه پول قلمبه دریافت کرده و لبخندی بس ملیح روی لبها و شادی وصف ناپذیر در دل،....واویلتا واویلتا.....آدمیزاد از یه لحظه دیگه شم خبر نداره!..عمر خوشبختی چه کوتاهه!...همون اول جلسه قبل اینکه قاضی مذکور! بر کرسی قضاوت جلوس بفرماید، چند عدد سوزن ته گرد روی صندلی جاسازی میشه، کاملا هم عمود بر هوا تا عمق فاجعه عمیق تر باشه! بعد اینکه آقای قاضی سوار بر سوزنها شدن و به معراج رفتن و یه دوری در آسمان هفتم زدن و آباء و اجدادشون رو ملاقات کردن و آه و فغان از اعماق تهشون برخاست و کمی حالت غش و ضعف بهشون دست داد منشی دادگاه سعی در بیرون کشیدن سوزنها با انبر دست از نشیمنگاه قاضی باوجدان دارن،حالا نکش کی بکش....اوه یکیش هم ناجور گیر کرده در نمیاد.دستش بشکنه کار هرکی بوده.بعد اینکه جلسه کمی آروم میگیره و قاضی به روی مبارکش نمیاره .منشی دادگاه چکش رو میکوبه.گومببب گومبببب.و جلسه رسما شروع میشه...

وسطای دادگاه_مارمولک:

به به چه پاچه هایی!!حیفه این پر و پا که مارمولک ازش مستفیذ نشه! یه مارمولک تیز و بز ول میدم تو پاچه ی شلوار آقای قاضی .....بعد از کلی ماجرا و بالا پایین پریدن آقای قاضی و صدا زدن مادر خدابیامرزش و عین بز زوزه کشیدن! و گازگرفتن های ممتد مارمولک از مناطق استراتژی ایشون ،عاقبت مارمولک از یقه ی لباس قاضی میپره بیرون و فرار میکنه و میره.............و تمام حضار توی دادگاه بی اراده از خنده ریسه رفتن و نقش زمین شدن .

بعد از کش و قوسهای فراوان دوباره جلسه ی دادگاه آروم میشه ،به خدمه سفارش دادن تا شربت زعفرون برای قاضی بیگناه! بیاره ...یه قوطی فلفل بد نیست توش بریزم.اوه چه فلفل جگرسوزی! قاضی هورتتتت میره بالا و احساس میکنه زبون و حلق و مری و نای و جگر و معده و روده و اثنی عشر و ...تا فی خالدونش بریون شده.و در عالم نیمه بیهوشی صدایی از وحی به گوشش میرسه:(اینجا هم اگر فکر کنید که صدای منه که در لیوان پیچیده و اکو میده مشمول الضمبه ی!! من باشید...)ای قاضی ناعادل همانا بار آخرت بربند که عاقبت رشوه دهندگان و رشوه گیرندگان چیزی جز پایین ترین طبقه ی جهنم و محشور شدن با دیو و غول و درندگان وحشی نخواهد بود.همانا رجعت کن به سمت ما که تو از زیانکاران خواهی بود.قبول کنید که یک شوک شدید نیاز بود.تصور عاقبت ماجرا هم به عهده ی خودتون وقتی قاضی به هوش میاد!!!

خب حالا میرسیم خدمت مدیرعامل یک شرکت فوق معتبر و مشهور و موفق.....که با کلی دک و پز و اهن و تلپ وارد جلسه ی مهمی میشه که کلی شرکای خارجی و داخلی برای بستن قرارداد منتظرش هستن!! جناب مدیر شروع به گفتمان میکنن که...که...قرررررت.همه ی چشمهای حاضر در جلسه از شدت تعجب دو برابر میشن و مردمکهاشون به اندازه ی یه توپ تنیس درمیاد.جناب مدیر به اینور اونور نگاه میکنه و لپاش گل میندازه ناجور.جناب مدیر سعی میکنه اصلا به روی خودش نیاره و دوباره شروع میکنه...قرررررررررررت.این بار هم همه به دنبال جهت صدا به جناب مدیر نگاه میکنن.(مدیون باشین اگر منو در حالیکه کنار جناب مدیر وایسادم و پشت دستمو روی دهانم گذاشتم و بهش فشار میارم تاصدای ناموزون ازش ایجاد بشه تصور کنین).....جناب مدیر با صدای لرزان از جمع عذرخواهی میکنه و میگه که صندلی از نوع چرم همین معایب رو داره و هنگام جابه جا شدن روی صندلی چرم این صدا متشعشع میشه.پس تصمیم میگیره بایسته و ادامه بده که....که...این بار باد اضافی بدن مدیرعامل از بالا خارج تخلیه میشه...اوپسسسسسسسسس.حضار در جلسه دو به دو به هم نگاه میکنن و زرتی میزنن زیر خنده و ...مدیر عاملی که نمیتونه خودش و بقیه رو توجیه بکنه خم میشه تا زیر میز رو نگاهی بندازه و منشا صدا رو پیدا کنه که...که...جررررررررررررررررررررررت.صدای پاره شدن یه تیکه پارچه به گوش میرسه و صدای انفجار خنده ی حضار به تصور اینکه شلوار آقای مدیر دچار بحران غیرمترقبه شده ..................!!!!!!

نویسندگان و فیملسازان عزیز هرگونه کپی برداری از سوجه های! فوق بدون آوردن نام نویسنده ی اصلی(خودم) در ابتدای کتاب یا فیلمنامه غیرمجاز میباشد اگر اینکارو کنید الهی حرومتون بشه.جا داره همینجا از تمام قضات عادل،مدیران عامل،روسای بزرگوار،خواستگاران محترم،دختران دم بخت،همسران گرامی کمال عذرخواهی رو بکنم چون همونجور که میدونیم همه مثل هم نیستن و در هر قشری خوب و بد وجود داره.و نباید همه رو با یک چوب کبود و سیاه کرد.خود من حاوی و ناقل! معایب و اشکالات زیادی هستم و خلاف کوچیکم آدم کشیه! 

در پایانِ این اعمال کریهه و رذیله لازم به ذکره که بگم من به هیچ وجه از هیچکس توی زندگیم متنفر و منزجر نیستم و قصدم ابدا کینه جویی و انتقام نیست و با شخصیتهای واقعی یا تخیلی این داستان ها مشکلی ندارم...فقط میتونین تمام ئیسم های روانی  اعم از سادیسم مازوخیسم و غیره رو بهم انتساب بدین، کِرم های روح و روانم به شدت وول میخورن.و مالیخولیام عود کرده!همین.

در پایان ویگن علیه الرحمه میفرماید:قد و بالای تو رعنا رو بنازم نوگل باغ تمنا رو بنازم!

نکته: موزیک وبلاگ رو حال کنین..جواد بالفطره

 

جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 6:29 بعد از ظهر | تمنا |

 

لعنت به هرچی دلتنگیه، لعنت...

توی این شبا هر دلتنگی، گذارش به اینجا افتاد که منو فهمید! یه بغض،یه قطره اشک،یه آه از ته دل ،یه دعا ، کافیه! والا جای دوری نمیره

*****************************************

خدا حواست هست داری چیکار میکنی؟؟....ما این زیریم ها...زیر پات...نیگا کن..! مصبتو شکــــــــر حاجــــــــــی! اون بالا نشستی و ما رو ریز می بینی...نمیشه گفت اصلا نمی بینی! گهگاهی یه انگولکی بهمون وارد میکنی،نه دیگه تلاش نکن...له و لورده ام کردی رفت...همچین تخت چسبوندی منو سینه ی آسفالت روزگار! که با ماله هم نمیشه جمعم کرد.

************************************

آخه قارقولک! تو باز داری واسه من !دوتایی میایی؟؟به موتقسم میخوامت!با ما به از این باش ...اُرگِنایززز!

***********************

سریال یل*دا رو می بینین؟کارگردانش حسن میرباقری برادر داوود میرباقری هست که با نظارت ایشون این سریال رو ساخته...اما کاش برای نوشتن دیالوگ های مربوط به لهجه ی ش*اهرودی و ب*سطامی وسواس بیشتری به کار گرفته میشد...جون؟؟من؟؟من چکاره باشم؟؟خب خیلیاتون میدونین که آبجیتون از همون منطقه ی استراتژی! ایران به پا خیزیده! ش*اهــــرود! اما الان قصد من جلسه ی معارفه نیست بلکه مقصود، دُر و گوهر بعضی از بازیگران این سریال هست.امشب موقع شام خوردن کلمه ای رو از زبون الهام پاوه نژاد شنیدم که در دم لقمه پرید تو گلوم و با چشمای از حدقه بیرون زده کپ کردم! نِـــــــــــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خواهر من این چی بود گفتی؟کجای این قسمت از مرز و بوم به نَـــــه میگن نِـــــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟؟و خیلیییی کلمات دیگه...این خانوم پاوه نژاد تو هرقسمت این سریال،میره تمام ایران رو یه زیارتی میکنه، از کردستان و لرستان و جنوب میگیره میاد یزد و کاشان و مشهد هم یه دوری میزنه و اگر وقت شد یه سری هم میزنه اینوری! منو الان یه هفته بذارین ماداگاسکار، دو تا بلبلی کنم با مردمش از خودشون بهتر حرف میزنم..اینکه دیگه تو کشور خودمون هست و در اصل زبان فرق نکرده و لهجه فرق میکنه.نکن خواهر من! نکن اینکارو با ما...

یه مورد دیگه اینم اونکه دوتا کاراکتر منفعل! توی این سریال هست به نام عزتی و نصرتی! اینو دیگه کجای دلم بذارم؟؟؟؟دو تا شخصیت جاهل و احیانا نوچه ی سی و پنج سال پیش در این برهه از زمان اینجا چیکار میکنن من در عجبم! جناب میرباقری نبش قبر فرمودن ،دست کردن تو آرشیو خاک گرفته ی شخصیتهای تلویزیونی و سینمایی چهار دهه ی پیش که دیگه الان فسیل این کاراکترها رو هم نمیشه پیدا کرد چه برسه خودشون رو...سایه تون مستدام داداش!........جناب سرچایی هم که از بازیگران و کارگردانان قابل صحنه ی تئاتر هستن و همشهری ما ،قاب تلویزیون رو با سن تئاتر اشتباه گرفتن ...تا جایی که منِ ناشی و هیچکاره میدونم سبک بازی تلویزیون و سینما توفیر داره با تئاتر!

بنده خدا آقای شریفی نیا هم که تا حالا تو کل سینمای جهان تو فیلمها و سریالها جرات نکرده بودن بهش بگن بالای چشمت ابرو! شکم محترمش رو هردم هی به خاک می مالن هی میتکوننش! این بالون هم عجب دردسری شده براش!

خب عزیزانم امیدوارم از نقد! این هفته ی برنامه ی ما رضایت داشته باشین...ولی خب از شوخی گذشته در کل سریال خوبیه ،مخصوصا اون آهنگ تیتراژ پایانییش با صدای مازیار فلاحی..خیلی توپه.

*****************

خیله خب دیگه..من برم که فردا امتحان دارم.آیین زندگی خونم رفته زیر خط فقر!برم ارتقاش بدم!

 

چهارشنبه بیستم دی 1391 | 7:54 بعد از ظهر | تمنا |

About
.............................................

قمار بی برنده ایست قمار تلخ زندگی//چه برده و چه باخته از این قمار خسته ام!
Menu
.............................................
Link
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................